تبليغاتX
P a r iii h a

دوم آبان پریها یک ساله شد...

روزهای آبانی پارسال اونقدر بد بود که حتی دوست نداشتم برای پریها تولد بگیرم...

هم خوشحالم که دیگه اون حال و هوارو ندارم...هم دلتنگ اون حس و حالم...مثل وقتایی که تو کافه نادری دنبال گذشتم و بوی اون روزها می گردم...نمی دونم این چه لذتیه که از نشخوار گذشته می برم...

مدتهاست که دیگه خطاب به تو ننوشتم...هر چند که قرار بود پریها فقط مال تو باشه...لیاقتشو نداشتی و شد مال خودم...دیگه مدتهاست که حرفی برای تو ندارم...

حال و حوصله ندارم...فقط خواستم تولد پریها رو ثبت کنم...

+ نوشته شده در 87/08/15ساعت 9:49 PM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

دلم تنگ شده است...دلم حتی برای دلتنگیت تنگ شده است...دیگر حتی دلتنگت هم نمی شوم...ببین چه کردی...دلم برای پائیز پارسال و همه دلمشغولی هایم تنگ شده است...

دلم برای عشق تنگ شده است...دلم برای خود کوچکم و شیطنت هایش تنگ شده است...

این روزها حس می کنم پیر شده ام...چه زود گذشت شور و حال جوانیم...نمی دانم چرا...

دلم برای شیطنت چشمانم وبرق نگاهی که همه از آن فراری بودند تنگ شده است...

دلم برای تکیه دادن سرم به شانه ای تنگ شده است...

دلم برای یک نگاه مهربان تنگ شده است...

 

آخر یکی به من بگوید چرا ...

+ نوشته شده در 87/07/30ساعت 3:0 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

شب ... سکوت... کویر... و انتخاب جمع برای گوش کردن آلبوم شب سکوت کویر شجریان... اتوبوس لنگان لنگان در جاده خاکی یش می رفت تا به کاروانسرای مرنجاب برسد... صدای موسیقی و آواز شجریان در کنار آسمان پر ستاره ای که حتی از پنجره های کوچک اتوبوس خودنمایی میکرد همه را سحر کرده بود... آن دسته ای هم که مثل من برای اولین بار به کویر آمده بودند کنجکاوانه و با انتظار با چهره ای متحیر به اطراف می نگریستند و برای گام نهادن در این صحرای وسیع لحظه شماری می کردند...و بالاخره اوتوبوس توقف کرد...دیوارهای نسبتا بلند قلعه مرنجاب و چادر های رنگارنگ و نور آتش اولین چیزهایی بود که به چشم می خورد...ما هم مستقر شدیم...چادر ها را دایره وار بر پا کردیم و در مرکز این دایره آتش افروختیم...بعد از جابه جا کردن کوله های سنگین و وسایل به سرعت آمدیم بیرون از چادر وبه تماشای آسمان نشستیم...آسمان زیباتر از همیشه وسعت و زیباییش را به رخ می کشید...من مات و مبهوت مانده بودم...اولین بار بود که این همه ستاره میدیدم...بی نظیر بود...چند نفری رفتیم به اطراف...آنقدر که کمتر صدایی از کاروان ها به گوش می رسید...تا بود زمین بود و آسمان و ستاره...وقتی روی زمین دراز می کشیدی و دستانت را باز می کردی به آسمان گنبدی شکل پر ستاره چشم می دوختی ، حس می کردی در آغوش خداوندی و ای کاش دنیا همین جا تمام شود...تا صبح هم آسمان و ستاره و آتش و سکوت بود...هم انتظار طلوع خورشید...خواب بر همگان حرام بود...هر چند که یک ساعتی به چشمانمان استراحت دادیم...کم کم هوا روشن شد...با رفتن ستاره ها آرزوی دوباره دیدنشان همه خواسته ات می شد...اما وقتی خورشید طلوع کرد...زیباترین معنای زندگی بود...بعد از صبحانه و بازدید از قلعه و هر آنچه آنجا بود...به سمت رمل ها حرکت کردیم...من دیوانه وار مشتاق بودم...وقتی رنگ بازی طبیعت را میدیدی متحیر می ماندی... به رمل ها رسیدیم...باور نمی کردم که حقیقت دارد...فکر می کردم بر صفحه نقاشی گام نهاده ام...بکر...دست نخورده...تنها لانه عقرب و رد مارها بود...آفتاب سوزان...صدای باد در گوشت...و شن روانی که پاهایت را می بلعید...اینجا دیگر سکوت معنا پیدا می کرد...

و لعنت به این مخابرات که آنجا که هیچ جانداری هم دیده نمی شد صدای زنگ موبایل!!!!!!!!!

آخر فکر نمی کردیم آنتن داشته باشیم که خاموشش کنیم...خلاصه اینکه شخصا از خجالت پدر و مادر و اموات مخابراتی ها در آمدم...

بعد از اندکی کویر نوردی بر روی یکی از بلند ترین تپه ها نشستم...آنجا فقط زمین بود و آسمان...به خدا فکر می کردم...به اینکه اینجا که هیچ چیزی جز زمین و آسمان نیست خدا را می بینی...حس می کنی...چرا؟...خیلی ساده و احمقانه است...هرچه به جز آسمان و زمین دور و اطراف ماست فقط مایه حواس پرتی و دلبستگی بیهوده ماست...انگار فقط حواسمان را پرت می کنند...وقتی همه شهر با آدم ها ابزار و وسایل و خوراک و.... نیستند، چقدر آسوده در آغوش خداوند ماوا می گیری...

هنگام بازگشتن از رمل ها تا جایی که می توانستم داد زدم...در آن همه سکوت دادم نمی آمد ولی مدتها بود که دلم می خواست جایی داد بزنم که هیچ کس نباشد...

سفر فوق العاده ای بود...هم از طبیعتش کلی آموختم...هم از دوستان همسفرم...آرام تر شدم...خیلی آرام...و رها...

+ نوشته شده در 87/07/19ساعت 0:28 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

الان به معنای کلمه غمگینم....امیدوارم که امشب رو فراموش کنم...فقط خود خود خدا کمکم کنه...دلم می خواد انقدر داد بزنم تا خفه شم...

لطفا به هیچ عنوان نپرسید چرا.

+ نوشته شده در 87/06/28ساعت 2:10 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

+ نوشته شده در 87/06/22ساعت 5:12 PM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

+ نوشته شده در 87/06/15ساعت 4:29 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

خوبم...

این روزها خوبم...

+ نوشته شده در 87/06/05ساعت 2:12 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

دلم تنگ شده...

نیستی...بازهم صبر کرده ام...امیدوارم این راه حل آخر مسائلمان را حل کند...

+ نوشته شده در 87/05/20ساعت 2:34 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

نمی دانم دل به چه  خوش کرده ام که روزها ها را با دستانم کنار می زنم تا پیش روم...همچون کسی که به دنبال چیزی باشد و امیدوار ... چیزی در من می گوید صبر کن...صبر کن...نمی دانم چرا ولی صبر کرده ام...!

+ نوشته شده در 87/05/18ساعت 3:59 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

خدای عجیبی هستی...شاید این همه مهربونیت عجیبه...آخه می دونی ما این همه مهربونی اینجا نداریم...اصلا جعبه ای به این بزرگی نداریم که بتونیم این همه مهربونی رو توش جا بدیم و به هم هدیه بدیم...شایدم واسه این عجیبی که تنبیه نمی کنی...دیکتاتوری محبت...منم خیلی وقتا نتونستم تنبیه کنم...و حتی به جاش محبت کردم...اما یه فرقی هست...من ذره ای از صبر و بزرگی تورو ندارم...این که هر کاری می کنیم بازم هستی عجیبه...این که هر چی پیش می یاد واسه اینه که مارو صدا کنی و بعد هم بغلمون کنی عجیبه...این که ما آدم ها اینقدر بی انصافیم که تا یه اتفاقی می افته فکر می کنیم داری بی عدالتی می کنی....داری تنبیه می کنی...داری بیش از حدی که حقمونه عذابمون می دی...در صورتی که وقتی عصبانیتمون می خوابه و خوی وحشیگریمون می ره کنار تازه می فهمیم اینا همش بهانست...همش یه معنی داره...برگرد...برگرد به اون سمتی که باید بری...خیلی خیلی عجیب و با شکوهه!...این همه لطف...این همه مهر...این همه عشق...اون وقت ما از بی مهری اینجا هر روز جون می دیم...هر لحظه یه ترک جدید بر می داریم...تا جایی که یه روز خورد می شیم...

ازت التماس می کنم...ازت تمنا می کنم...ازت خواهش می کنم...اصلا مارو به حال خودمون نذار که بعد بخوای بگی برگرد...اصلا نذار بریم...نذار خطا بریم...

خیلی دوست دارم...اینجا رو این زمین خاکی این جور حرفا مسخرست...کمند آدمایی که بهش فکر کنند...اما من ایمان دارم که تو هستی....همیشه...همه جا...همین الان هم من نشستم تو بغلت و دارم اینارو می نویسم...دوست دارم.

+ نوشته شده در 87/05/12ساعت 2:16 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

تازه داشتم خودم را راضی می کردم از این قهر یکی دوماهه دست بردارم و سعی کنم به جای گریز مسائلمان را با کمک خودت حل کنم...اما باز طبق معمول...تماس های کاری این چند روز...و بی مسئولیتی های تو...از این رفتارت بیزارم...از این که همیشه یک جای کارهایت می لنگد...و بدتر اینکه برای همه اینها همیشه بهانه هایی داری و خودت را محق می دانی...انگار این بی نظمی و برهم ریختگی را دوست داری...شاید هم به آن عادت کرده ای...در هر حال آدم را یاد آنهایی می اندازی که لذت می بربند از اینکه همیشه بگویند وقت نداریم...کار داریم...مثلا آدم مهمی هستیم!!....اگر حجم کارهایت را نمی دانستم واقعا فکر می کردم از آن دسته ای...اما عزیز من این نشانه نهایت بی نظمی فکر و کار و زندگی یک آدم است...این که وقت نکردم...وقت ندارم...یعنی نمی توانم اولویت بندی کنم...یعنی درجه اهمیت مسائل برایم معلوم نیست...یعنی برنامه ریزی ندارم...و نهایتا یعنی تو در این برنامه ی نداشته جایی نداری!!!...

خیلی گله مندم...شکایت دارم...از تو....از رفتار بی ادبانه ات...از پاسخ ندادن هایت...این جور وقت ها به معنای کلمه عصبانی می شوم...اما امروز داشتم فکر می کردم باید از خودم شاکی باشم...چون همچنان نمی خواهم این همه بدی را در تو ببینم...متاسفم...

متاسفم که همچنان فکر کرده ام می توانم به تو تکیه کنم...!

+ نوشته شده در 87/05/12ساعت 0:29 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

 
+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 2:53 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 2:22 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

یک کاناپه کوچک دونفره...وسط یک اتاق کوچک نسبتا تاریک...تو نشسته ای و من در آغوشت مچاله شده ام...صورتم را به سینه ات چسبانده ام...و چنان می گریم که گویی دارم شکایت تمام دنیا را به تو می کنم...تو مرا در آغوشت می فشری...گاهی هم بوسه هایت را روی موهایم حس می کنم...و آنقدرمحکم به تو چسبیده ام و با دستانی که پیراهنت را مشت کرده است می گریم تا در آغوشت و در همان حال به خواب می روم...حالا دیگر آرامم...آرام آرام خوابیده ام...اما همچنان پیراهنت در مشتم و سرم روی سینه توست...وقتی هم که با بوسه ات در اتاقی که نور خورشید روشنش کرده است چشم باز می کنم و می بینم که هنوز در آغوش تو هستم و تو با نگاهی مهربان و دستانی که هنوز به دور من گره کرده ای حمایتم می کنی آرامش در من معنا می شود... 

کاش بودی...الان فقط همین را می خواهم...حضور و حمایت مردانه ات را...کاش بودی...

+ نوشته شده در 87/05/10ساعت 4:0 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

این روزها که لبریز شده ام نیستی...مثل همیشه...
+ نوشته شده در 87/05/10ساعت 3:46 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

خوابم نمی برد...با آنکه خیلی خسته ام...آمدم تا کمی بنویسم...مادامی که مودم تمام تلاشش را برای اتصال به شبکه می کرد...

jetAudio را باز کردم بلکه به کمک آلبوم های موزیک صدایی بهتر از جیغ و دادهای مودم از این کامپیوتر فلک زده به گوشم برسد...درایو دی...موزیک...یک دفعه حوس کرد گوش کنم  Loreena Mckennitt م

اتفاقی یکی از آلبوم ها رو گذاشتم...این آلبوم رو زیاد گوش کرده ام... صحنه ای برایم تداعی شد... یکی از روزهای نسبتا سرد ۸۵ بود... حوالی ۷ غروب...هوا کاملا تاریک شده بود...همه رفتند...تو هم برای کاری طبق معمول با عجله رفتی...یادم نیست دقیقا چه کاری داشتیم...اما هر چه بود قرار بود که بمانم و انجامش دهم...تنها پشت کامپیوتر کنار پارتیشن نشسته بودم و کار می کردم...دقیقا همین آلبوم رو گذاشته بودم بخواند...البته به کمک کامپیوتر کنار دیوار...و چون مثل همیشه صدای فن کامپیوتر ها زیاد بود صدای اسپیکرهارو زیاد کردم...یادم نیست که دقیقا چرا ولی خیلی غمگین بودم...از اآن روزهایی بود که از دست تو دلخور شده بودم... امامثل همیشه سعی می کردم ربطی به کارم نداشته باشد...و این را هم خوب به یاد دارم که مشکل خاصی پیش نیامده بود...فقط مدتی بود که تنهایی را بیشتر حس می کردم...به روی خودم هم نمی آوردم...آخر اگر از من می پرسیدند چه شده است خودم هم نمی توانستم دقیق بگویم...شاید هم خصلت های زنانه ام اجازه نمی داد که صریح و راحت بگویم که به تو نیاز دارم...دلم تنگ شده است...نیاز دارم تا کنارم باشی ... غرور و ملاحظه نمی گذاشت که درخواستی داشته باشم...خلاصه اینکه دلم بدجور گرفته بود...همین طور که صدای لورنا اوج گرفته بود...بلند شدم و رفتم کنار پنجره...البته قبلش چراغهارو خاموش کردم تا همه آنچه که آن دیوار شیشه ای از شهر نشان می داد رو ببینم...تقریبا ۱۰ طبقه بلندی بود...کنار شیشه ایستادم...بغض کرده بودم...موسیقی در تمام ذهنم جریان داشت...سرم را تکیه دادم به شیشه...خیره به شهر...فکر می کردم...دلم به حال خودم می سوخت...شبیه انسان های لال شده بودم که نمی توانند حرف دلشان را بگویند...چقدر من آن دیوار شیشه ای رو به آسمان را دوست داشتم...حالا که دیگر آنجا را نمی بینم دلم برایش تنگ می شود...و شاید این نوشته از آن همه خاطره بماند...خلاصه که آن روز دقایق طولانی را با این صدا و آن منظره عمیقا در خود و افکارم فرو رفته بودم...آنقدر که این آهنگ تداعی گر آن دقایق شده است...عجیب است ولی گاهی بعضی لحظات با تمام جزئیات در حافظه مان ثبت می شود...کاش قبل از اینکه این روزها دفتر را تحویل بدهی می شد باز هم همان جا بایستم و با همه گذشته خداحافظی کنم.

...

راستی انگار هنوز نفهمیده ای که این روزها قهر کرده ام...از آن قهر هایی که قرار نیست دیگر به آشتی بیانجامد...البته تو که می دانی چون قهر کردن بلد نیستم گاهی جواب تماسهایت را می دهم و یا این آخرین بار که برای کاری تماس گرفتم...اما گریز را پیشه کرده ام...راه درستی شاید نباشد ...اما فعلا نه حوصله مذاکره دارم ....آن هم از آن مذاکره هایی که حداقل ده مزاحم تلفنی داریم...نه اهل جنگم...و نه تسلیم مطلق...بنابر این راهی جز گریز ندارم....از بعضی از کارهایت خسته شده ام...بهانه های تکراریت حوصله ام را سر برده است...و بی احتیاطی و بی توجهی در رفتار و گفتارت علاقه ام را هم کم کرده است...آنقدر که واقعا نمی خواهم ببینمت.......

 

مگر آن که معجزه شود و تو به تمام آنچه پیشه کرده ای لحظه ای بیندیشی و تغییر موضع دهی

 

شب به خیر.

+ نوشته شده در 87/05/02ساعت 3:16 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

شاید خبر خوبی نباشد...

                                  دیگر دوستت ندارم.

+ نوشته شده در 87/04/24ساعت 3:30 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

+ نوشته شده در 87/04/24ساعت 3:20 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

ذهنم پر حرف شده است...کاری به من و حال و حوصله ام ندارد...دائما حرف میزند...گاهی فکر می کنم تنها کار مهمی که باید در زندگی انجام دهم سروسامان دادن و کنترل این افکار است...البته بیشتر شبیه گفتگوی درون است تا فکر...هر چند که تفاوتشان را هم خیلی نمی دانم...اما این را میدانم که سرعت او بسیار بیشتر از سرعت کلام و نوشته هایم است...انگار اگر بخواهم بنویسمشان تمام عمر از آن عقب می مانم...خوب چه کاریست...بهتر نیست کمی کنترلشان کنم؟...آخر اینکه نمی شود...این ذهن پر حرف کم کم دارد مرا نیز کنترل می کند...اگر دست پیش نگیرم پس می مانم...هیچ می دانی که تنها چیزی که مال مال من است همین ذهن است؟...همیشه با من است...حتی در تنهایی مطلق بشری...تازه این را هم میدانی که فرمانروای من است...تازه از آن بیشتر اینکه فرمانروای دنیای من است...اینها را به خودم می گویم ها...یادم می رود گاهی...و آن وقت است که ولش می کنم به امان خدا...نتیجه را دیگر نگو و نپرس...چون هرچه را که رها کنی بالاخره تحت تاثیر چیزی در این دنیا قرار می گیرد...ما که تازه سر از تخم در دنیای علم در آورده ایم به نقل از برخی مراجع به آن می گوییم انرژی افکار...امواج افکار...یک چیزی شبیه به این...و حالا جالب تر از همه اینکه هر چه در این اتاق فرمان پردازش می شود....بی چون و چرا مورد اطاعت قرار می گیرد...توسط چه کسی؟...توسط تمام افراد روی کره زمین...همه آدم ها حرف گوش کنی می شوند که بیا و ببیین...خوب حالا که این طور است چرا من این همه بدبختی و گرفتاری را در این اتاق فرمان پردازش می کنم...باید تمرین کنم تا دیگر این گونه نباشد...باید کنترلش کنم...می دانم سخت است...آخر همه می توانند ذهن کسی که هنوز بر افکارش کنترلی ندارد را بر هم زنند...آن هم به سادگی...اما دیگر وقتش رسیده ...که به جای این همه تلاش فیزیکی تنها در راه کنترل او تلاش کنم...

+ نوشته شده در 87/04/24ساعت 2:30 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |

از آن زمانهایی است که دلم از همه گرفته است...نمی دانم شاید کمی حساس شده ام...آخر این مریضی لعنتی امانم را بریده است...حساس هم کرده است مرا...می دانم باز از آغوش مهربان او فاصله گرفته ام...خودش باز مرا خواند...لحظاتی پیش...مهربانیش قابل توصیف نیست...کاش ما هم از او می آموختیم...مهربانی را...

+ نوشته شده در 87/04/20ساعت 2:27 AM توسط آنکه به زیر بار دلش کسی نرفت |